ملو

خورشید کمی به بالای آسمان آمده بود و نسیمی سبک از میان درخت‌ها می‌گذشت. گربه‌ی کوچکی روی چمن‌ها لم داده بود، چشم‌هایش نیمه‌باز و دمش آرام تکان می‌خورد. بوی تازه‌ی خاک و عطر گل‌ها دورش را پر کرده بود و صدای پرندگان مثل موسیقی نرم در گوشش می‌نواخت.

او به هیچ چیز فکر نمی‌کرد؛ نه به ماجراهای دیروز، نه به دغدغه‌های فردا. فقط گرم خورشید بود و آرامش چمن‌ها، و نفس‌هایی که به آرامی بالا و پایین می‌رفت. حتی یک مورچه که از کنارش عبور می‌کرد هم او را از خواب کوتاهش نمی‌ترساند.

در آن لحظه، گربه فهمید که خوشبختی گاهی همین است: در سکوت سبز زمین، روی چمن‌های نرم، با نسیمی که روی پوستت می‌لغزد، و خورشیدی که تو را نوازش می‌کند.

فهرست مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *