
سارا کنار میز خیاطی نشسته بود و با دقت پارچهای رنگارنگ را میبافت. نخها آرام زیر انگشتانش میرقصیدند و قیچی گاهگاهی با صدای ملایم خود آهنگی کوچک میساخت.
ناگهان، یک گنجشک کوچک روی شانهاش نشست، چشمانش پر از کنجکاوی و اعتماد بود. سارا با لبخندی آرام سرش را به سمت پرنده خم کرد و گفت: «سلام کوچولو، امروز هم میخوای با من باشی؟»
گنجشک تنها جوابش را با یک جیرجیر کوتاه داد و سرش را روی شانه سارا تکیه داد. لحظهای پر از سکوت و آرامش شکل گرفت؛ انگار زمان هم به احترام این دوستی کوچک دست نگه داشته بود.
در همان لحظه، سارا فهمید که گاهی بهترین همدمها نه انساناند، نه کلمات، بلکه موجودات کوچکی هستند که با حضورشان قلبت را روشن میکنند