
لیلا روی چمنهای نرم نشسته بود، هدفونها را روی گوشش گذاشته و موسیقی مورد علاقهاش را گوش میداد. باد ملایمی موهایش را بازی میداد و صدای پرندگان با ریتم آهنگ در هم میآمیخت.
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید؛ هر نت موسیقی مثل موجی آرام روی قلبش مینشست و همه دغدغهها و صداهای روزمره را دور میکرد. زمین، آسمان و موسیقی به یک لحظه جادویی تبدیل شده بودند که تنها متعلق به او بود.
در همان لحظه، لیلا فهمید که گاهی خوشبختی یعنی یک گوشهی طبیعت، یک آهنگ خوب، و آزادی که در سکوت و نسیم میتوانی حسش کنی